تبلیغات
دیدار با یک طلبه - خواندنی
اللهم عجل لولیک الفرج

خواندنی

یکشنبه 29 خرداد 1390 03:51 ب.ظ

نویسنده : حجت الاسلام ابوالقاسم دهقان چناری
ارسال شده در: سرگرمی ،
بیشترین مواظبت
در واقع لازم نیست که به سوالات جواب دهید. فقط مطلب را بخوانید و متوجه


بیشترین مواظبت
در واقع لازم نیست که به سوالات جواب دهید. فقط مطلب را بخوانید و متوجه نکته آن خواهید شد.
1- پنج نفر از ثروتمندترین افراد دنیا را نام ببرید.
2- آخرین پنج برنده جایزه مسابقه "Heisman trophy" را نام ببرید.
3- ده برنده جایزه نوبل را نام ببرید.
4- آخرین دوازده نفر برنده آکادمیک بهترین بازیگر را نام ببرید.
5- آخرین برنده بهترین سریال دنیا را نام ببرید.
چطور جواب دادید؟
نکته این است که هیچ کس از ما نویسندگان سرمقاله روزنامه دیروز را بخاطر نمی آورد. اینها اشخاص دسته دو در رسیدن به اهداف نیستند. آنها در زمینه خودشان بهترین هستند. اما تشویقی وجود ندارد. جایزه ها کم رنگ می شوند. دست یابی ها فراموش می شوند. مدارک اعطایی به وسیله صاحبان آن سوزانده می شوند.
حالا یک آزمایش دیگر، ببینید که اینها را چگونه جواب خواهید داد:
1- چند نفر از معلمین خود را که شما را در مدرسه کمک کردند نام ببرید.
2- سه نفر از دوستان خود را که در مشکلات شما را یاری رساندند نام ببرید.
3- پنج نفر که به شما چیز با ارزشی را یاد دادند نام ببرید.
4- به چند نفر فکر کنید که در شما احساس شکر گزاری خاصی پدید آوردند.
5- به چند نفر فکر کنید که با آنها وقت گذراندن برای شما لذت بخش است.
ساده تر؟
نکته آموزنده: کسانی که در زندگی شما تاثیر گذار بودند، کسانی نیستند که بالاترین مدرک را دارا هستند. بیشترین ثروت، یا بیشترین جوائز...
آنها بطور ساده کسانی هستند که بیشترین مواظبت را انجام می دهند.
-----------------------------
مرد جوان و کشاورز
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
------------------------------------------
دست مزد
« یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را كه در خیابان افتاده بود شوت می‌كردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می‌كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی 1000 تومن به هر كدام از شما می دهم كه بیایید اینجا، و همین كارها را بكنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر می‌كنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم، كور خوندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حكایت دارید؟»
لطفا تفسیرهای خود را برای ما ارسال نمائید.
 
------------------------------------------------------

در آزمون درسی مدرسه شیوانا یکی از شاگردان نتوانست نمره قبولی را بدست آورد و نفر آخر شد. او از این بابت خیلی ناراحت بود. مضاف بر اینکه بقیه شاگردان نیز سربه سرش می گذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا می زدند. او غمگین و ناراحت به درختی گوشه حیاط مدرسه تکیه داده بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. شیوانا ناراحتی شاگردش را دید.
نزد او رفت و کنارش روی زمین نشست و از او پرسید: "از اینکه نفر آخر شدی خیلی ناراحتی!؟" شاگرد گفت: "آری استاد! هیچ فکر نمی کردم آخرین نفر شدن اینقدر سخت باشد. بخصوص اینکه دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس بلکه به خاطر تنبلی و بازیگوشی بود. این حق من نبود که نفر آخر شوم. ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاد."
شیوانا گفت: "همیشه در هر آزمونی یک نفر هست که کمترین نمره را می گیرد و نفر آخر می شود. آن یک نفر از این بابت همیشه خیلی غصه دار می شود و برای مدتی احساس ناخوشایندی را در وجود خود حس می کند، که حس ناخوشایند برای بعضی حتی غیر قابل تحمل و عذاب آور است. تو اکنون با نفر آخرشدن نگذاشتی که این حس بد سراغ بقیه دوستانت در مدرسه برود. پس از این بابت تو به یکی از بچه های ضعیف این مدرسه کمک کردی. شاید اگر اینجوری به مساله نگاه کنی، ناراحتیت قابل تحمل تر شود. در اوج شکست هم همیشه می توان دلیلی برای آرامتر شدن پیدا کرد. مهم این است که این دلیل را خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه کند. بلکه برعکس شکست تلنگری شود برای اینکه با انگیزه ای چند صد برابر قبل تلاش کنی."
شیوانا این را گفت و از کنار شاگردش دور شد. شاگرد هنوز آنجا نشسته بود، اما دیگر مثل قبل زیاد ناراحت نبود!
------------------------------------
مدیریت زمان
یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: "بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!"
سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ی یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید.
وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید:

"آیا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“
سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.
بار دیگر پرسید: "آیا كوزه پر است؟“
این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ریخت.
ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:
"خوب است"
در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید :"چه كسی می تواند بگوید نكته این مثال در چه بود؟"
یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه می توانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.
استاد پاسخ داد:"نه!
نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما می آموزد این است كه اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.
سنگ های بزرگ زندگی شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و ..."
به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت.

اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر می كنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.
پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر می كنید، این سوال را از خود بپرسید:
"سنگ های بزرگ زندگی من كدام اند؟” آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذارید.
 ------------------------------------------

یک داستان عجیب

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 خرداد 1390 10:04 ب.ظ